ایران : روح ِ یک جهان ِ بی روح

این گفت و گوئی ست با «میشل فوکو» توسط «پیر بلانشه» و «کلر بری یر»در باره ی ِ ایران که بیش از سی سال پیش انجام شده. پرسش و پاسخ ها طولانی ست و نقل ِ کل ِ آن ممکن نیست. برخی پاسخ های ِ میشل فوکو نقل شده که پرسش را نیز در خود دارد.

 

...

میشل فوکو : یکی از چیز های سرشت نمای ِ این رویداد ِ انقلابی، این واقعیت است که این رویداد انقلابی اراده ی ِ مطلقن جمعی را نمایان می کند-و کم تر مردمی در تاریخ چنین فرصت و اقبالی داشتند. اراده ی ِ جمعی اسطوره ای سیاسی است که حقوق دانان یا فیلسوفان تلاش می کنند به کمک ِ آن نهاد ها و غیره را تحلیل یا توجیه کنند، اراده ی ِ جمعی یک ابزار ِ نظری است: « اراده ی ِ جمعی» را هرگز کسی ندیده است، و خود ِ من فکر می کردم که اراده ی ِ جمعی مثل خدا یا روح است و هر گز کسی نمی تواند با آن روبرو شود. نمی دانم با من موافق اید یا نه، اما ما در تهران و سرتاسر ِ ایران با اراده ی ِ جمعی ِ یک ملت برخورد کرده ایم. و خب باید به آن احترام بگذاریم، چون چنین چیزی همیشه روی نمی دهد. وانگهی، یک مقصود و هدف و تنها یک هدف به این اراده ی ِ جمعی داده شده است یعنی رفتن ِ شاه. این اراده ی ِ جمعی که در نظریه های ِ ما همواره اراده ی ِ کلی است، در ایران هدفی کاملن روشن و معین را برای خود تعیین کرده و بدین گونه در تاریخ ظهور کرده است. البته می توان پدیده هائی از همین نوع را در مبارزه های ِ استقلال طلبانه و جنگ های ِ ضد ِ استعماری یافت. در ایران عِرق ِ ملی بی نهایت قوی بوده است: سرباز زدن از اطاعت از بیگانگان، بیزاری از چپاول ِ منابع ِ ملی، عدم ِ پذیرش ِ سیاست وابستگی به خارج و دخالت ِ همه جا آشکار ِ امریکائی ها، همه و همه عوامل ِ تعیین کننده ای بودند تا شاه یک دست نشانده ی ِ غرب به شمار آید. اما به عقیده ی ِ من عرق ِ ملی فقط یکی از اجزا رد و طردی به مراتب رادیکال تر بوده است: نه تنها رد و طرد ِ بیگانگان از سوی ِ ملت بل که رد و طرد هر آن چه در طول ِ سال ها و سده ها سرنوشت ِ سیاسی یک ملت را رقم زده بود.

....

با این همه، انقلاب ِ فرهنگی ِ ]چین[ مبارزه ای بود میان برخی عناصر ِ حزب با برخی عناصر ِ دیگر، یا میان مردم و جزب، و غیره. اما آن چه در ایران مرا شگفت زده کرده است این است که مبارزه ای میان عناصر متفاوت وجود ندارد. آن چه به همه ی ِ این ها زیبائی و در عین حال اهمیت می بخشد این است که فقط یک رویاروئی وجود دارد : رویاروئی میان تمام ِ مردم و قدرتی که با سلاح ها و پلیس اش مردم را تهدید می کند. لازم نیست خیلی دور برویم، این نکته را می توان بی درنگ در یافت؛ در یک سو کل ِ اراده ی ِ مردم و در سوی ِ دیگر مسلسل ها. مردم تظاهرات می کنند و تانک ها از راه می رسند. تظاهرات تکرار می شود و مسلسل ها بار ِ دیگر آتش می کنند و همه ی ِ این ها تقریبن به گونه ای یکسان تکرار می شود، البته هر بار بدون ِ هیچ تغییری در شکل یا ماهیت آن ، تشدید می شود. این تکرار ِ تظاهرات است. خوانندگان ِ روزنامه های غربی بی شک می بایست کم و بیش زود خسته شده و گفته باشند: بیا باز هم یک تظاهرات ِ دیگر در ایران. اما من فکر می کنم که نفس ِ تکرار ِ تظاهرات معنائی شدیدن سیاسی دارد. باید این واژه ی ِ تظاهرات را در معنای ِ دقیق ِ کلمه در نظر گرفت: یک ملت به طور خستگی ناپذیر اراده ی ِ خود را ظاهر می کنند. فقط به دلیل ِ تظاهرات نبود که شاه سرانجام رفت. اما نمی توان انکار کرد که شاه با عدم ِ پذیرشی که به طور ِ بی پایان ظاهر می شد مواجه بود. در این تظاهرات، رابطه ی ِ میان کنش های ِ جمعی، آیین های ِ مذهبی و بیان حقوق ِ عمومی وجود داشت. تقریبن به مانند تراژدی های ِ یونانی که در آن آیین های ِ جمعی و تحقق بخشیدن ِ دوباره به اصول ِ حقوقی با یکدیگر همراه بودند. در خیابان های ِ تهران، کنش ِ سیاسی و قضائی جریان داشت که در آیین های ِ مذهبی به طور جمعی اجرا می شد- کنش ِ سلب ِ حق از پادشاه.

...

آن چه به جنبش ِ ایران قدرت بخشید، یک ویژگی ِ دوگانه است. از یک سو، اراده ی ِ جمعی که از لحاظ سیاسی کاملن مستحکم شده است و از سوی ِ دیگر، اراده به تغییر ریشه ای ِ زندگی. اما این تائید ِ دوگانه صرفن می تواند بر سنت ها و نهادهائی متکی باشد که حامل یک بار ِ میهن پرستی افراطی، ملی گرائی و طردند و حقیقتن نیروئی بسیار عظیم برای به دنبال کشیدن افراد دارند. برای رویاروئی با قدرتی مسلح و چنین مهیب، نباید احساس ِ تنهائی کرد یا از هیچ آغاز کرد. جدا از مسائل مربوط به جانشینی بی درنگ شاه، مسئله ی ِ دیگری نیز دست کم به همان اندازه توجه مرا جلب کرده است: آیا این جنبش ِ یک پارچه و واحد که به مدت ِ یک سال مردم را در برابر ِ مسلسل ها برانگیخه است، قدرت ِ آن را خواهد داشت که از مرزهای ِ خاص ِ خود فراتر رود و پا را فراتر از آن چیزهائی بگذارد که مدتی بر آن ها متکی بوده است؟ آیا این محدوده ها و این تکیه گاه ها به محض ِ انجام ِ خیزش، محو خواهد شد یا بر عکس، ریشه خواهند دواند و تقویت خواهند شد؟ بسیاری در این جا و برخی در ایران، انتظار و امید ِ دیدن ِ لحظه ای را دارند که سرانجام لائیسم حقوق ِ خود را بازیابد، و لحظه ای که انقلاب ِ خوب و حقیقی و جاودانه ظاهر شود. من از خودم می پرسم که این راه ِ منحصر به فرد، راهی که طی ِ آن مردم علیه ِ سرسختی سرنوشت شان و علیه همه ی ِ آن چه برای ِ قرن ها بوده اند،«چیزی کاملن متفاوت» را جست و جو می کنند، آنان را تا کجا خواهد برد.

 

 

برگرفته از کتاب ِ : «ایران: روح ِ یک جهان بی روح»/ برگردان: نیکو سرخوش- افشین جهاندیده/ نشر ِ نی

ای درس ...

ای درس شدی تمام، تمامم کردی     

رسوای جهان و این و آنم کردی

 

یک بار شدی حساب و یک بار کتاب

لبخند بُدم، آه و فغانم کردی

 

هر ترم ز ترم پیش ترسناک تری

در خواب شبانه خیس ِ آبم کردی!

 

یار و می و معشوق ندادی تو مرا

در آتش خود پاک کبابم کردی

 

دُردانه ی ِ خانواده ام من بودم

شایسته ی ِ نفرین و عتابم کردی

 

هم پول مرا بردی و هم عمر مرا

پیر ِ تو شدم که بی ریالم کردی

 

یک دم نبرم راه برون از تو بسا

در حلقه ی ِ خود اسیر دامم کردی

 

من داشتم از خویشتنم یک دو سوال

اما تو سوال ِ بی جوابم کردی

 

اکنون به گذشته بنگرم با حسرت

آزرده و دلگیر و خرابم کردی

 

 

این تمامی هم البته موقتی ست متاسفانه. چندی دیگر باز روز از نو روزی از نو.

این بار قصه گو تمام شد

برای ِ هم نسلان ِ ما که خوشبختانه تمام ِ کودکی ِ آن ها با بازی های ِ کامپیوتری مصادف نشد، علاوه بر تلویزیون و بازی های کودکی چیز ِ دیگری در آن زمان داشتند که استثناست و مانند تبی بود که متاسفانه سال های بعد فرو نشست.

نوار قصه، که گاه همراه با کتاب هم بود یکی از دوست داشتنی ترین دارائی های ِ ما بود. گوش دادن به این قصه ها که با اجرای ِ بسیار بسیار خوب ِ هنرمندان ِ فروتنی بود که حتا نامشان را در جلد ِ نوار نمی نوشتند.

امروز یکی از این قصه گو ها ، حمید عاملی، از بین ما رفت.  ما را با قصه هایش بزرگ کرد و حالا که بزرگ شدیم تنهایمان گذاشت.

آن دسته از خاطره ها و افرادی که از دوران ِ کودکی در ذهن ِ ما می مانند، جای ِ بسیار پاک و معصومانه ای در ذهنمان دارند، ذهن ِ خیال پردازی که حمید ِ عاملی قصه گویش بود.

حمید عاملی :‏‎ ‎کودکان را هدایت نکنیم، راهشان را پیدا می‌کنند

حمید عاملی : قصه‌گویی در حال از بین رفتن است

تابناک : بابای قصه‌گو از دنیا رفت

ایسنا : زمستان بدون بابای قصه‌گو...

خاطرات روابط عمومی ایرانی : نج های پیر قصه گویی ایران به پایان رسید

فرارو :  حمید عاملی درگذشت

 

«دانای ِکل» چندان هم دانای ِ کل نیست

توضیح: به پیشنهاد ِ دوست ِ گرامی و فرزانه جناب ِ آقای ِ حمید ِ حیاتی داستان ِ «دست ها» اثر ِ جناب ِ آقای ِ قاسم ِ کشکولی را خواندم. شرحی بر داستان نوشتم و برای ِ آقای ِ کشکولی فرستادم. ایشان هم  لطف کرده و نوشته ی ِ مرا در سایت ِ خود منتشر کردند.

سایت ِ آقای کشکولی

داستان «دست ها»

«در پس ِ پشت ِ دست ها» نوشته ی ِ آقای حیاتی

«دانای ِکل» چندان هم دانای ِ کل نیست - نوشته ی ِ بنده

                        *                                      *                                    *

«دانای ِکل» چندان هم دانای ِ کل نیست

برای ِ بسیاری از خوانندگانِ، این داستان یک داستان ِ مینی مال با یک پایان ِ غافلگیر کننده و جالب بیش تر نیست. اما نقد یا بهتر و درست تر بگوئیم تاویل و تفسیر ِ آقای ِ حیاتی از داستان ِ «دست ها» طیف ِ گسترده تری از خوانندگان را با کنه ِ اندیشه و پرسشی که داستان قصد ِ مطرح کردن ِ آن را به شکل ِ غیر ِ مستقیم دارد آشنا و درگیر می کند.

خلا این گونه تاویل و تفسیر ها و هم چنین این گونه داستان ها در ادبیات ِ ما بسیار چشم گیر است.

خواندن ِ داستان ِ دست ها  و سپس نوشته ی ِ آقای ِ حیاتی برای ِ من نیز راهگشا بود تا مطلبی پیرامون ِ داستان بنویسم . هر چند کمی دیر.

***

نویسنده از همان ابتدا با آوردن ِ روایتی از انجیل نشان می دهد که گویا علاوه بر داستان گوئی قرار است ما را به تاریخ نیز بکشاند.

در قسمت ِ اول هم بازی با واژه های ِ زنا(zena) و زناشوئی(zana shoie) که ذهن را به خوانش ِ آن به شکل ِ(zena shoie)، که همان شستن ِ زناست ترغیب می کند گویا گریزی ست به واژه شناسی و ریشه یابی واژه ها. گویا قرار است به ریشه ها رجوع کنیم.(متاسفانه نگارنده ی ِ این سطور اطلاع ِ دقیقی از این علم و این دو واژه ندارد.)

قسمت ِ دوم جولانگاه راوی ست، پس از گذشت ِ یک ساعت و یک دقیقه از قسمت ِ اول روایت می شود که حتمن به سکوت نگذشته و این از زیرکی راوی ست.

این قسمت که به سکوت می گذرد ملک طلق ِ راوی ست. هر آن چه که می خواهد می پزد و به خورد ِ ما می دهد و ما نیز تشنه ی ِ حقیقت!

راوی منتظر است تا سکوت شکسته شود و صدا و افکار شخصیت ها را برای ما روایت کند اما شکستن ِ سکوت آخرین روایت ِ او خواهد بود.

تا نیمه ی ِ قسمت ِ سوم هم، راوی هر آن طور که می خواهد روایت می کند . اما وقتی رافا شروع به «روایت» می کند گویا دیگر زمان ِ راوی (دانای ِ کل) هم به پایان رسیده.

داستان که تا این جا خیانت ِ شوهری به زنش بوده، ما را با خود به کجا ها که نبرده ناگهان با افتادن پرده دگرگون می شود.

این همه تلاش ِ راوی برای ِ ایجاد نفرت در ما[به این دست به زنانگی این دست توهین شده بود...] بدل می شود به یک خالی بندی ِ کودکانه آن هم پس از بار زدن ِ بنگ.

این بار ما داستانی را که قرار بوده در فصل اول تمام بشود تا آخر می خوانیم و متوجه می شویم «دانای ِکل» چندان هم دانای ِ کل نیست. چه بسا که علاوه بر نادانی فرتوت هم شده که نتوانسته اعترافات ِ رعنا را هم بشنود.

این دانای ِِکل که « فروتنانه حساب ِ خود را از خدایان جدا...» کرده(؟) و نماد ِ دانائی متافیزیکی ست همان طور که در گذشته از میانه ی ِ راه وارد ِ زندگی بشر شده در این داستان هم از میانه و پس از بار زدن ِ بنگ وارد ِ اتاق ِ رعنا و رافا شده است.

«دست ها» همان طور که اقای ِ حیاتی اشاره کرده اند دست های ِ متافیزیک هستند که در واقع عروسک گردان ِ خیمه شب بازی ِ اتاق ِ رافا و رعنا هستند تا زمانی که تیغ ِ کلام ِ رافا نخ ها را پاره نکرده و عروسک ها خود به سخن نیامده اند.

اما پرسشی که جای ِ مطرح کردن دارد این است : تا بخش ِ پایانی ِ قسمت ِ سوم (و همین طور در زندگی ِ بشری) چه کسی مقصر است؟

رافا و رعنا را که نمی توان مقصر شمرد . چرا که آن ها « خسته از روزمرگی بنگی بار زده اند و شروع کردند به خالی بندی». راوی هم که کارش را به خوبی انجام داده.

اما می رسیم به ما(کتاب و درست تر خوانندگان ِ کتاب). ما چرا گوش و چشممان را دربست در اختیار ِ راوی گذاشتیم؟ از چشم ِ او دیدیم و از زبان ِ او شنیدیم. به او به عنوان ِ دانای ِ کل ایمان اوردیم و نگریستیم. نمود ِ ابژه در ذهنمان،به عنوان ِ سوژه، آن چیزی بود که از شیشه ی ِ عینک ِ متافیزیک می گذشت که راوی  سازنده ی ِ آن بود.

حقیقت آن زمان رخ عیان می کند که به سراغ ِ تن می رویم «که از هر کلامی صادق تر است» . عینک ِ متافیزیک را دور می اندازیم و با گوش و چشم ِ جسم مان حقیقت را در آغوش می گیریم.

«دست ها»، پیش و بیش ازاین که داستان ِ رافا و رعنا باشد داستان ِ بازی خوردگی ِ خود ِ «ما» است.