| |
| سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 |
| به پایان آمد این فترت |
| پیش تر ها یک شوری بود برای ِ وبلاگ نوشتن، اما این روزها یک شوری هست برای وبلاگ ننوشتن که دامن گیر من هم شده. اما نمی شود از وبلاگ نوشتن دل کند، هر چند به صورت همین چند وقت یک بار. |
|
| |
| پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386 |
| زن ِ سوم |
در این دوران که فمینیسم مد شده، در روز هائی که به مناسبت ِ بزرگ داشت «مقام ِ زن» مراسمی برگزار می شود این جمله را زیاد می شنویم که :« پشت ِ سر ِ هر مرد ِ موفقی یک زن ایستاده». این جمله به علت ِ کمبود ِ شخصیت ِ ماندگار ِ زن در تاریخ بیان می شود اشاره دارد به مادر و همسر ِ مردان بزرگ. مادری که بزرگ مرد را پرورده و همسری که با خانه داری و بچه داری شرایط را برای بزرگ شدن او فراهم کرده. اما در زندگی بسیاری از مردان ِ بزرگ، زن سومی وجود دارد که در شکل گیری شخصیت ِ آن ها نقشی اساسی داشته است. در زندگی بسیاری از فیلسوفان، شاعران، نویسنده ها و ... نقش ِ این زن بسیار مهم است. زن ِ سوم زنی ست که مردان ِ بزرگ عاشقش بوده اند اما در عشقشان نسبت به او شکست خورده اند. زن ِ سوم با شکستی که در زمینه عشق به مردان ِ بزرگ خورانده نقشی بسیار تعیین کننده در شکل گیری شخصیت آن ها داشته است. شکست پلی برای ِ پیروزی ست، اما در این مورد شکست در عشق پلی شده برای ِ پیروزی در جاهای ِدیگر. نقش ِ این زن شاید به مراتب مهم تر از نقش ِ مادر و همسر باشد.
|
|
| |
| پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386 |
| وبلاگ های ِ امروز- کتیبه های ِ فردا؟ |
یکی از موهبت های ِ تکنولوژی و این جهان ِ مدرن شده، این اینترنت است. پدیده ای مدرن که می توان گفت کارکردی کلاسیک دارد. بیش تر اختراعات ِ بشری یک کار راه انداز یا کار ساده کن و به تبع ِ آن کار سطحی کن بوده. از تلفن بگیرید که کلک نامه را کنده تا این موبایل که به واقع وسیله ی هولناکی ست. فرد را در همه جا در دسترس ِ دیگران قرار می دهد. چه در خلوت و چه در جمع. مشتی فلز و پلاستیک که از شعور بی بهره است و نمی داند که اگر دو نفر در حال گفت و گو هستند ادب را رعایت کند و با صدائی که معرف سلیقه ی ِ صاحبش است نپرد وسط ِ کلام ِ آن که سخن می راند! اما اینترنت اختراع(شاید کشف!) ِ شریفی ست. رسانه ای مکتوب هر چند دیجیتال و پشت یک صفحه ی شیشه ای و این وبلاگ که مفری ست برای این ایام ِ نا به کام و پر کننده ی ِ نبود هم صحبت ها. جانشین ِ آن یار سفر کرده ای که حاضر بشود دو خطی برای ِ آدم بنویسد تا حداقل دست خطی از او بماند به یادگار، آن هم با خودکار نه با حروف بی روح ِ تایپ. وبلاگ هم که اوج تکامل این مدرن ِ کلاسیک است. هر چند آموزه هایش به ما از مدرنیته می آید اما شیوه اش را می توان کلاسیک نامید . به ما می آموزد که میان سخن یکدیگر نپریم ، هم را تحمل کنیم و مهم تر این که پیش از آن خوب و با حوصله بشناسیم. اما آن چه که فکر من را مشغول کرده این است که بین این همه وبلاگ نویس ِ ریز و درشت ِ گمنام که از جوانی و نو جوانی وبلاگ می نویسند اگر روزی یکی یا بیش تر از آن ها انسان بزرگی شد چه محققانی که پس از آن ها میگردند تا در این دهکده ی ِ بزرگ مجازی مطلبی یا کامنتی از او بیابند تا از خود مطلب تا فونتی که با آن مطلب نوشته شده شروع کنند به تحلیل ِ روانکاوانه. بعد اگر جائی مطلب از بیبن رفته چه سعی می کنند که آن را باز بیابند و به زبان ِ آن روز ترجمه کنند. می شود مثل ِ همین خط ِ میخی ی ِ خودمان( ِ سابق!) اگر امروز محققان ِ تاریخ به علت ِ کم بودن اسناد کافی قادر به شناختن ِ دقیق ِ زندگی،اجتماع و مردمان ِ آن روزگار نیستند ، فرداها هم ممکن است محققین از فرط زیادی اسناد و مدارک قادر نشوند به کنه ِ زندگی ، جامعه و مردمان ِ جامعه ی ِ ما پی ببرند! اما ما بهتر است غصه ی ِ محققان ِ فردا را نخوریم و درد امروز ِ خود را درمان کنیم. به هر جهت جان ِ کلام این که اگر این وبلاگ نبود ما می خواستیم چه کنیم؟ شاید هم بشود گفت: هوا را از من بگیر وبلاگت را نه! * * * این وبلاگ و شخص ِ بنده مدت ها به حالت تعلیق ِ داوطلبانه در آمدیم. هیچ حوصله ای برای ِ آپ کردن نداشتم. الان هم یک شوری درون ِ مان جوشید و گفتیم تیری مانده از گذشته را از این کمان رها کنیم. تعلیق ِ دوباره نیز بعید نیست. به قول ِ بامداد ِ خسته : روزگار غریبی ست نازنین.
|
|
| |
| یکشنبه 17 تیر ماه سال 1386 |
| خوش آمد به عالی جناب تابستان |
از کودکی تابستان را نه به خاطر ِ سرسبزی و این که هر هفته جمعه را دسته جمعی به طبیعت می رفتیم و نه به خاطر میوه های ِ رنگارنگش دوست داشتم. دلیل ِ دوست داشتن ِ تابستان به خاطر رهائی از درس و کلاس و معلم و «ناظم» بوده و هست. هر چند این خوش آمد گوئی در دانشگاه کمی به تاخیر افتاد و به خاطر ِ مشکلات خود، خوش آمدگوئی هم نیز، اما دلم نیامد تابستان را همین طوری بپذیرم به خصوص این ترم که 23 واحد برداشتم و این آخری ها به زنهار آمده بودم. گر چه برای ِ زندگی، پاییز و زمستان را بیش تر دوست دارم ولی حالا امکان ِ زندگی کردن ِ ما در این فصل نیست و باید با این درس ِ لعنتی سروکله بزنیم. نمی دانم این آقای ِ رحمان دوست احساسش چگونه بوده که توانسته نظم «ماه ِ مهر ماه ِ مهربان» را بگوید. البته احتمال می دهم این اثر از آثار ِ سفارشی باشد. اگر فصل ِ تابستان به جای ِ سه ماه، سه سال ! هم بود من هیچ وقت نمی دویدم «در پناه ِ مدرسه». نمی دانم اگر خنده های ِ سر ِ کلاسی هم نبود چه قدر می توانستیم مدرسه را تحمل کنیم. تابستان از محدود فرصت هائی ست که می توان برای ِ خود تصمیم گرفت البته اگر در طول ِ این مدت ها از یادمان نرفته باشد.
|
|