X
تبلیغات
رایتل

ترک و تنهائی

جمعه 17 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 07:40 ب.ظ

چند روزی بود که از خانه‌ی ِ همسایه صدای ِ پرسوز و گدازی به گوش می‌رسید. صدای ِ خودش بود.پس از رفتن ِ دختر و دامادش شروع شده بود. اشعاری که می‌خواند نامفهوم بود، اما می‌شد از لحن و صدایش حدس زد، اشعاری عاشقانه و درباره‌ی ِ فراق،جدائی و تنهائی است.

بیش‌تر شبیه صدای ِ نی بود. نی‌ای که چوپان‌ها در صحرا و مسافران در میانه‌ی ِ راه برای ِ دل خود می‌نوازند، تا دوری ِ خانه را دمی فراموش کنند.

زنش سالیان ِ پیش مرده بود. تقریبن میان‌سال بود که بیماری زندگی‌اش را گرفت. هنگام ِ مرگ ِ همسرش، دو فرزندش نوجوان بودند. خودش فرزندان را بزرگ کرد. پسرش هفت سال و دخترش چهار سال ِ پیش ازدواج کردند و از شهر رفتند. تقریبن همیشه تنها بود.

اما تا کنون چنین صدائی را از خانه‌اش نشنیده بودم. چه در زمان ِ فوت ِ همسرش و حتا پس از عروسی و رفتن ِ دخترش که تنهای ِ تنها شده بود. در واقع اصلن عادت نداشت آواز بخواند، حتا وقتی برای آب دادن باغچه‌ی ِ نسبتن بزرگش به حیات می‌آمد. بسیار کم حرف بود. با یکی دو تا از همسایگان سلام-علیک داشت.

با ما هم به خاطر پزشک ِ مشترکمان آشنا شد، اما روابط  از همان سلام – علیک جلوتر نرفت. از آن آدم‌هائی بود که گاردشان در برابر ِ دیگران بسته است و نمی‌توان بهشان نزدیک شد. آشکارا از دیگران فاصله می‌گرفت و از هم‌کلام شدن پرهیز داشت.

آوازخوانی‌اش روزبه‌روز طولانی‌تر و بلندتر می‌شد. شاید غصه‌ها و سختی‌های ِ زندگی‌اش را تازه به خاطر آورده بود!

چند باری در کوچه دیدمش، اما نمی‌شد ازش پرسید که علت ِ خواندن‌های ِ سوزناکش چیست. سلامی به هم می‌کردیم و از کنار ِ هم رد می‌شدیم. مثل ِ همیشه!

فکرم را مشغول کرده بود اما راهی هم برای ِ پرداختن و حل ِ این مشغولیت نبود!

در ِ خانه را که باز کردم، دیدم دارد کلیدش را از جیب بیرون می آورد که درِ حیات ِ خانه‌اش را باز کند. سلام و احوال‌پرسی کردم. جواب داد و در ِ را باز کرد، یک لحظه ایستادم تا بپرسم چیزی شده یا نه که داخل شد و در را بست.

عجله داشتم و فرصت نبود که در ِ خانه‌اش را بزنم، هر چند نیاز به شجاعتی داشت که در خود نمی‌دیدم.

نوبت ِ دکتر داشتم. همین الان هم دیر شده بود و غرغرهای ِ منشی ِ افاده‌ای در انتظارم بود. با خودم گفتم پس از برگشتن از مطب ِ دکتر در ِ خانه‌اش را می‌زنم و احوالش را می‌پرسم، و اگر مشکلی دارد کمکش می‌کردم.

وارد ِ مطب که شدم پانزده دقیقه‌ای دیر شده بود و همین بهانه‌ای برای ِ شنیدن ِ صدای ِ گوش‌خراش ِ منشی بود. ای کاش می‌شد همان‌طور که چشم را می‌بندیم و چیزی نمی بینیم، گوش‌ها را هم می‌بستیم و چیزی نمی‌شنیدیم!

شاید چند میلیون ِ سال ِ دیگر جسم ِ انسان به چنین تکاملی برسد!

وارد ِ اتاق ِ پزشک شدم، جواب ِ آزمایش‌ها را دید و شروع به چکاپ‌های ِ معمول کرد. همین که صدای ِ منشی از سرم بیرون رفت، یاد ِ صدای ِ همسایه افتادم.

از دکتر پرسیدم: راستی حال ِ همسایه ما چه طور است؟

گفت: حال همسایه‌تان را از من می‌پرسی؟

گفتم: شما پزشکی، حال ِ همه‌ی ِ ملت را باید از شما پرسید!

گفت: هفت-هشت-ده روز پیش با دخترش آمده بود. دچار ِ حمله‌ی ِ قلبی شده بود و تنگی ِ نفسش شدیدتر. گفته بودم حتمن سیگار را ترک کند. ترک کرده؟

ناگهان جواب ِ همه‌ی ِ سوالات ِ چند روزه راجع به همسایه روشن شد.

گفتم: بله، ترک کرده.

غروب بود که به خانه رسیدم. از جلوی ِ خانه‌ی ِ همسایه که رد شدم در حیات داشت به باغچه آب می‌داد و زیر ِ لب آواز می‌خواند، نیاز نبود در بزنم و حالش را بپرسم.

 پیرمرد سیگار را ترک کرده بود.

 

برچسب‌ها: سیگار، داستان کوتاه
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد