میترسم.
از آن چه نمیدانم. از آن چه نمیتوانم تصور کنم.
دلشوره عجیبی وجود مرا فراگرفته است.
در آن دیار ِ غریب چه بر سرم خواهند آورد؟ با من
چگونه رفتار خواهند کرد؟ با من که تازه وارد هستم.
به من وعدهی ِ خانه شماره 10 خیابان ِ 95 را داده
اند. چگونه خانهای ست؟ کوچک و کهنه و دلگیر است؟ نور ِ کافی دارد؟ موشها، سوسکها
و عنکبوتها قبل از من در آن سکنا گزیدهاند؟ چگونه همسایگانی دارم؟ چه رفتاری با
من خواهند داشت؟ به محض ورود شروع به اذیت و آزارم می کنند؟ محلهام امن است؟ باید
از ترس ِ خلافکاران پس از تاریک شدن ِ هوا در آن تردد نکنم؟ در آن دیار بیگانگان
را میپذیرند؟ به چه زبانی سخن میگویند؟ کی به آنجا میرسم؟ کی سفر آغاز میشود؟
سالهاست من را تهدید به سفر ماروگ میکنند. میگویند
اگر خوب کار نکنی به ماروگ فرستاده میشوی. اما اینبار تهدیدشان جدیتر از همیشه
بود. گفتند هر لحظه آمادهی ِ سفر باش. مدتهاست وسایلم را جمع کردهام.
همهگان از ماروگ میترسیدند. ترس ِ من از تعریفهای
آنها بود. با اینکه هیچ کدام تا به حال به ماروگ نرفته بودند. اما آنچه تعریف
میکردند بسیار ترسناک بود. میگفتند هر کس به ماروگ رفته دیگر خبری از او نشده
است.
تلفن زنگ میزند. تمام عصبهای ِ بدنم واکنش نشان میدهند.
صدای زنگاش در سرم میپیچد. گلویم گرفته است. دستم بیجان شده. لرزان گوشی را بر
میدارم. به سختی صدایم را بیرون میدهم:-بله.
صدای ِ آن طرف ِ خط با خونسردی میگوید:-آمادهای؟
-بله.
-به زودی سفرت آغاز میشود.
تلفن را قطع میکند. عرق سرد بر تمام بدنم مینشیند.
توان ِ نشستن ندارم. روی کاناپه دراز میکشم. نگاهم به سقف دوخته میشود. ای کاش
میشد بخوابم تا همه اتفاقها خودشان اتفاق بیفتند.
گفت به زودی... نمی دانم کِی. چند ساعت، چند روز،
چند هفته، چند ماه... ای کاش دقیقن میگفت تا زمان ِ پایان ِ اضطراب و آغاز ِ سفرم
را بدانم.
سرانجامام چه خواهد بود؟ سالهاست که این ترس با من
است. جزئی از وجود و شخصیتام شده. در همه ی ِ تصمیم گیریهایم حضور دارد.
آفتاب کم کم غروب میکند.هاله ی ِ سرخ گونه خورشید
فضای ِ خانه را پر کرده است. دیگر آبی ِ آسمان پیدا نیست. کمی دیگر هم از سرخی به
سیاهی خواهد رفت.
روز و شب ماروگ چگونه است؟ سرد است یا گرم؟ باران و
برف می بارد؟ روزهایش ابریست یا آفتابی؟هیچ گاه اسمش را نشنیده بودم
...آه با نمی دانم هایم چه کنم؟ هوا تاریک شده است.
وسایل در تاریکی فقط قدری تیرهتراند.به شدت احساس ضعف میکنم. باید برخیزم.
چراغی روشن میکنم. نور چشمام را اذیت میکند.
چشمانم را به هم میزنم تا به نور عادت کند. به سمت ِ آشپزخانه میروم. ناگهان
فکری به ذهنم میرسد.
یاد ِ نقشه جهان که سالهاست در کشوی ِ میزم است میافتم.باید
به سراغاش بروم.
باید ببینم ماروگ کجاست.
اصلن ماروگی وجود دارد؟