تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 01:00 AM

فردا روز ِ دیگری‌ست

آفتاب ِ من روشن‌تر

آسمانم آبی‌تر است

بال‌های پرندگان آبی‌ست

من به آن‌ها نزدیک‌ترم

از دستانم دانه بر می‌چینند

دیگر از دست‌هایم نمی‌ترسند

 

فردا روز ِ دیگری‌ست

شب نقره‌ای‌ست

کسی از سایه‌ای نمی‌ترسد

هیچ سنگی راه بر پای ِ عابری نمی بندد

خانه‌ها روشن از نوراند

برای ِ خوابیدن به لالایی نیازی نیست

 

فردا روز دیگری‌ست

آینه‌ها همه را زیبا می‌نمایانند

ماهی‌ها همه در خشکی‌اند و سیراب‌اند

دست‌ها با هم خوب‌اند

آغوش‌ها یکدگر را درمی‌یابند

 

فردا روز ِ دیگری‌ست
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo دنباله ارسال به: Balatarin
شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:35 AM

می‌ترسم.

از آن چه نمی‌دانم. از آن چه نمی‌توانم تصور کنم.

دلشوره عجیبی وجود مرا فراگرفته است.

در آن دیار ِ غریب چه بر سرم خواهند آورد؟ با من چگونه رفتار خواهند کرد؟ با من که تازه وارد هستم.

به من وعده‌ی ِ خانه شماره 10 خیابان ِ 95 را داده اند. چگونه خانه‌ای ست؟ کوچک و کهنه و دلگیر است؟ نور ِ کافی دارد؟ موش‌ها، سوسک‌ها و عنکبوت‌ها قبل از من در آن سکنا گزیده‌اند؟ چگونه همسایگانی دارم؟ چه رفتاری با من خواهند داشت؟ به محض ورود شروع به اذیت و آزارم می کنند؟ محله‌ام امن است؟ باید از ترس ِ خلاف‌کاران پس از تاریک شدن ِ هوا در آن تردد نکنم؟ در آن دیار بیگانگان را می‌پذیرند؟ به چه زبانی سخن می‌گویند؟ کی به آن‌جا می‌رسم؟ کی سفر آغاز می‌شود؟

سال‌هاست من را تهدید به سفر ماروگ می‌کنند. می‌گویند اگر خوب کار نکنی به ماروگ فرستاده می‌شوی. اما این‌بار تهدیدشان جدی‌تر از همیشه بود. گفتند هر لحظه آماده‌ی ِ سفر باش. مدت‌هاست وسایلم را جمع کرده‌ام.

همه‌گان از ماروگ می‌ترسیدند. ترس ِ من از تعریف‌های آن‌ها بود. با این‌که هیچ کدام تا به حال به ماروگ نرفته بودند. اما آن‌چه تعریف می‌کردند بسیار ترسناک بود. می‌گفتند هر کس به ماروگ رفته دیگر خبری از او نشده است.

تلفن زنگ می‌زند. تمام عصب‌های ِ بدنم واکنش نشان می‌دهند. صدای زنگ‌اش در سرم می‌پیچد. گلویم گرفته است. دستم بی‌جان شده. لرزان گوشی را بر می‌دارم. به سختی صدایم را بیرون می‌دهم:-بله.

صدای ِ آن طرف ِ خط با خونسردی می‌گوید:-آماده‌ای؟

-بله.

-به زودی سفرت آغاز می‌شود.

تلفن را قطع می‌کند. عرق سرد بر تمام بدنم می‌نشیند. توان ِ نشستن ندارم. روی کاناپه دراز می‌کشم. نگاهم به سقف دوخته می‌شود. ای کاش می‌شد بخوابم تا همه اتفاق‌ها خودشان اتفاق بیفتند.

گفت به زودی... نمی دانم کِی. چند ساعت، چند روز، چند هفته، چند ماه... ای کاش دقیقن می‌گفت تا زمان ِ پایان ِ اضطراب و آغاز ِ سفرم را بدانم.

سرانجام‌ام چه خواهد بود؟ سال‌هاست که این ترس با من است. جزئی از وجود و شخصیت‌ام شده. در همه ی ِ تصمیم گیری‌هایم حضور دارد.

آفتاب کم کم غروب می‌کند.هاله ی ِ سرخ گونه خورشید فضای ِ خانه را پر کرده است. دیگر آبی ِ آسمان پیدا نیست. کمی دیگر هم از سرخی به سیاهی خواهد رفت.

روز و شب ماروگ چگونه است؟ سرد است یا گرم؟ باران و برف می بارد؟ روزهایش ابری‌ست یا آفتابی؟هیچ گاه اسمش را نشنیده بودم

...آه با نمی دانم هایم چه کنم؟ هوا تاریک شده است. وسایل در تاریکی فقط قدری تیره‌تراند.به شدت احساس ضعف می‌کنم. باید برخیزم.

چراغی روشن می‌کنم. نور چشم‌ام را اذیت می‌کند. چشمانم را به هم می‌زنم تا به نور عادت کند. به سمت ِ آشپزخانه می‌روم. ناگهان فکری به ذهنم می‌رسد.

یاد ِ نقشه جهان که سال‌هاست در کشوی ِ میزم است می‌افتم.باید به سراغ‌اش بروم.

باید ببینم ماروگ کجاست.

اصلن ماروگی وجود دارد؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo دنباله ارسال به: Balatarin
دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1391 ساعت 5:36 PM

جهل نامی‌ست که بر نداشته‌های ِ انسان گذارده‌اند.

از زمانی که زندگی ِ انسان شکل ِ اجتماعی به خود گرفت و دولت به عنوان ِ نهادی لازم به وجود آمد، اعضای ِ جامعه باید به تناسب با داشته‌هایشان به چرخیدن ِ چرخ ِ دولت و جامعه کمک می کردند.

ثروت و درآمد ِ هر فرد میزان ِ پرداختی ِ او را به دولت مشخص می‌کرد. آن‌چه امروز مالیات خوانده می‌شود.

علم گرچه مالیاتی به سان ِ ثروت ندارد(در پاره‌ای موارد دارد) اما فرد ِ متخصص با در اختیار ِ دیگران قرار دادن ِ این علم(حتا در برابر ِ دریافت ِ مزد) مالیات آن را پرداخت و دیگران را در آن شریک می‌کند.

در زندگی اجتماعی آن‌که داراست به گونه‌ای بخشی از دارائی‌اش را با دیگران قسمت می‌کند.

کسی دیگران یا دولت را در بدهی‌هایش سهیم نمی‌کند، البته بر خلاف ِ تمایلش! دولت و دیگران هم خواهان ِ چنین مشارکتی نیستند.

اما داستان ِ نداشته‌ی ِ دیگر ِ انسان متفاوت است.

انسان همواره مالیات ِ جهل ِ خویش را با ثروت‌اش پرداخت کرده است.

نادانسته‌های ِ انسان در زندگی از داشته‌هایش کاسته است.

آنان که با نور ِ چراغ ِ مسموم ِ دیگران می‌زیند باید حق ِ حساب‌اش را بپردازند.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo دنباله ارسال به: Balatarin
چهارشنبه 9 فروردین ماه سال 1391 ساعت 9:34 PM

گاه سپیدی ِِ کاغذ هم مجالی به بیان ِ دلتنگی‌هایت نمی دهد.

چنان دور از خویشتن افتاده‌ای که جهان را هم بپیمائی راه بسیار مانده تا به مقصود برسی.

از آسمان گِله داری که جائی برای ِ پروازت نیست.

از بال‌هائی که به کار ِ پرواز نمی‌آیند هر چند پریدن را نیک آموخته‌اند.

باید فراموش کنی تا به یاد آوری.

دردت را درمانی جز درد ِ دیگر نیست و این دردها تنها تازگی زندگی‌ات شده‌اند.

چشم انتظاری

چشم انتظار ِ نور

                     امید

                          شادی

                                 لبخند

                                       عشق

اما چه چیز به سراغت آمده جز سایه‌هایشان.

تو در تاریکی نشسته‌ای، برخاسته‌ای

تو در تاریکی بزرگ شده‌ای.

دلتنگ ِ خویشتنی که حتا دیگر سایه هم نداری.

دست بسته و دل شکسته

لب دوخته و دل سوخته.

 

 

ای کاش زمین تو را نمی زائید.

به سان ِ زمین سرد و در خود فرو رفته‌ای

جز دو چشمه‌ی ِ جوشان در صورت‌ات

جهان از اشک‌های ِ تو سرسبز می شود

درختانی که روزی چوبه‌ی ِ دارند و روزی هیزم ِ آدم‌سوزی

چه تنها در این بی‌کرانه مانده‌ای

تنهائی‌ات کرانه ندارد

تو که وارث ِ میراث ِ تک‌افتادگان هستی.

 

 

بگذار تا بگذرد.

 

نوشته شده در 29/12/90 در جائی که روا نبود

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo دنباله ارسال به: Balatarin
پنجشنبه 18 اسفند ماه سال 1390 ساعت 10:00 PM

بشر هر آن‌چه مایه و استعداد داشته باشد تا فرصتی نیابد که بیاموزد،بیندیشد، بپرورد و ارائه کند داشته‌هایش برابر ِ هیچ است.

حدود ِ یک سالی که بر من گذشت، سال ِ بدی بود که حاصل‌اش در دستان‌ام مانند ِ باد به چنگ نمی‌آید.

در این یک سال فراغتی برای ِ اندیشیدن ِ منظم و مطالعه‌ی ِ ِدقیق و حتا زندگی ِ معمول نیافتم.

برای ِ ما که بخش ِ حقیقی و اصلی ِ زندگی، در جهان ِ واژگان است و بدون ِ کلمه گوئی چیزی کم است در میانه‌ی ِ زیستن.

خواندن به سان ِ دم است و نوشتن بازدم.

آرام آرام فراغتی حاصل شد که می‌توان به بازگشت ِ حالت ِ عادی زندگی امید داشت.

نیچه از دست ِ کم هشت ساعت فرصت برای ِ اندیشیدن(نه مطالعه) می گوید.

برده داری در یونان ِ باستان هم بسیار کمک کرد به فرصت و فراغت یافتن فیلسوفان ِ آن زمان.

اما در جهان ِ امروز که مردم برده و آقای ِ خودشانند آن فرصت‌ها کمیاب و نادرند.

امروز بسیاری نیمی از روز را برده هستند تا چند ساعتی را آقائی کنند.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo دنباله ارسال به: Balatarin
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>